رضایت در زمان موفقیت!

حکایت کوتاه جالبی از ایزوتوپ، نویسنده یونان باستان، نقل می شود. روباهی از کنار باغی رد می شد. درخت انگوری با انگورهای درشت و وسوسه انگیز به چشمش خورد. رفت به سمتش و چندین بار پرید که بتواند خودش را به انگور ها برساند، اما موفق نشد. با خودش گفت این انگورها معلوم نیست چقدر خوشمزه باشند. اصلا حالا که نگاهش می کنم به نظر ترش و نرسده می رسند و با یک رضایت درونی  راهش را به سمت لانه اش ادامه داد. انگار نه انگار که می خواست انگور بخورد!  قبل از اینکه وارد تحلیل راهبردی شویم، یک مسئله ی دیگر را نیز مرور میکنیم. فرض کنید چند سال پیش تصمیم گرفتید که یک کسب و کار در حوزه محصولات غذایی ایجاد کنید. آن زمان چشم انداز خود را این گونه ترسیم کردید که محصولاتتان آنچنان با کیفیت شود که بتوانید آن را به اروپا صادر کنید. اما بعد از سه سال  به خودتان می آیید و میبینید که بیشتر به فکر این هستید که محصولات بی کیفیت و به اصطلاح بنجولتان را در بازار آب کنید. تنها هدفتان شده است افزایش درآمد! خیلی هم به این فکر نمی کنید که این محصولات بنجل روی سلامتی مردم تاثیر منفی بگذرد. وقتی با خود خلوت می کنید که چرا  اینگونه شد؟  توجیهات این چنینی می آورید که در کشوری که همه بنجول می فروشند چرا من نفروشم؟  اگر بخواهم کیفیت محصولات را بالا ببرم، خریداری نیست و همین 200 نفر کارگر هم از نان خوردن می افتند! بنابراین بهتر است همین کسب و کار را به همین شکل ادامه دهم!

نگاه تحلیلی : چرا چنین چیزی رخ میدهد؟

حکایت روباه و مسئله کسب و کار مواد غذایی ، یک نقطه ی مشترک دارند و آن اینکه ما از تضاد خوشمان نمی آید. اگر تضادی بین باورها ، خواسته ها ، ارزش ها یا اهداف ما پیش بیاید، سریع آنها را حل و فصل می کنیم. اما انگار خیلی برای مان مهم نیست که به صورت مثبت  یا منفی حل و فصل شود. به گونه ای که برایمان بهتر است یا بدتر، فقط می خواهیم حلش کنیم چرا که از ناهماهنگی  فراری هستیم و این پدیده ای است که در روانشناسی، به عنوان ناهمانگی شناختی مطرح می شود. همینطور در مباحث دینامیک سیستم ها، الگوهای سیستمی معرفی می شوند که یکی از آنها ، الگویی به نام تنزل اهداف است و نشان میدهد که وقتی ما تلاش میکنیم فاصله مان با هدفی که دنبال می کنیم زیاد باشد، دیگر تلاشمان را اضافه نکرده و بجای آن ، هدفمان را پایین تر آورده و یا نزدیک تر می کنیم. یعنی از هدفمان ایده آل مان خواسته و آرمان مان دست می کشیم. شاید اینکه  سعی کن آنچه ک را دوست داری بدست بیاوری چرا که غیر این صورت باید آنچه را دوست داشته باشی به همین پدیده اشاره دارد. ما انسان ها چون دچار ناهماهنگی  شناختی هستیم، رفتار های جالبی داریم. هدفی را تایین می کنیم. برای رسیدن به هدف اقدام می کنیم. در طول زمان هدفمان کمرنگ می شود و سپس یجای آنکه واقعیت را با هدف منبطق میکنیم هدفمان را تنزل می دهیم و چنین پدیده ای تنها در مسائل شخصی و فردی تاثیر گذار نیست، بلکه ممکن است  در تصمیمات  و اهداف یک سازمان و حتی یک ملت نیز خدشه ایجاد کند. سازمان یا کشوری که به اهداف سالانه اش نمی رسد و کم کم از ایده آل خود فاصله می گیرد یا فاصله اش بیشتر و بیشتر می شود.

راهکارچیست؟ مکتوب کردن و نگارش اهدافف 

چه باید کرد؟ باید دقت کنیم که این فرآیند ناخودآگاه، آرام و ندریجی رخ می دهد. بنابراین بهترین کار این است که  در تصمیات، اقدامات خود یادآوری کنیم. آنگاه مغزم ما نمی تواند آنچه روی کاغذ نوشت شده است را تغییر دهد( همانگونه که می دانیم مغز ما این قابلیت را دارد که گذشته ذهنی، حافظه، خاطره ها و … را بگونه دیگری ذخیره سازی مجدد کند). وقتی اهداف مکتوب و مدون شد می توانیم واقع بینانه تر عملکرد خود را ارزیابی کرده  و در صورت لزوم  اهداف را روز آمد کنیم یا اقدامات جدید طراحی کنیم. نوشتن اهداف به ما کمک می کند تا  ارزشمندی و اهمیت مان برای مان یادآوری شود.

اشتراک گذاری

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید